سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:0 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
پروژه بسیار جالب یک دانشجو
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:23 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
ایرانیان سرشناس دنیا و گمنام در ایران !!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:7 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
با یك شكلات شروع شد....
من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر كجا كه دلت می خواهد یك تا بگذار . اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمی كرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید . گفت : «بیا برای دوستی مان یك نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همدیگر را می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد» هر بار یك شكلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یك شكلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می كردیم . یعنی كه دوستیم . دوست دوست . من تندی شكلاتم را باز می كردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مكیدم . می گفت :«شكمو ! تو دوست شكمویی هستی » و شكلاتش را می گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند» صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچ كدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یك روز شكلات هایت را مورچه ها بخورند یا كرم ها ، آن وقت چه كار می كنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی كه دوست هستیم » و من شكلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی كه تا ندارد.» یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی كند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شكلات بدهد . من یادم نرفت . یك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «این برای خوردن» یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت» . یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شكلات هایم را خوردم . اما او هیچ كدامشان را نخورد . حالا با یك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد....؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 1:12 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
دلم گرفت از این روزا... از این روزای بی صدا...
آقایان به جای اسرائیل , ایران را دارید محو می كنید!!
هر چند نالایقی و هوسرانی قاجاریه در تاریخ ثبت و هرگز بخشیده نخواهند نشده و در این دوره سیاه تاریخ كه سرزمین ایران از بالا و چپ و راست جویده شد و از شیر ایران، یك گربه غمگین چمباتمه زده باقی ماند. اما حال روز این گربه این روزها اگر بدتر از آن دوران نباشد، بهتر هم نیست و ترسم از روزیست كه فرزندانمان برای خواهر-مادر فتحعلیشاه خدا بیامرزی بفرستند!تا این چندسال پیش دلخوش به چند قلم جنس آنتیك و دو سه مدل هنر و سه چهار ادیب و فرهیخته خاك گرفته بودیم كه اینها نیز رفته رفته كنج این ویترین یا كپك می زنند، یا بدست خودمان نابود می شوند و یا مثل كش تنبان در می روند. ای كاش بجای تلاش برای محو كشوری كه ربطی به ما ندارد سعی می كردیم خودمان را حفظ كنیم.

پسته:درهای صادرات پسته بخاطر شایعه سمی بودن و ناتوانی صادرکنندگان که بسته شد هیچ، این روزها پسته خندان لب هر مشتری شب عیدی را گریان می کند!
زعفران :این روزها در بازارهای خارجی اگر زعفران ایرانی یافتید، بسته بندی غیر وطنی و برچسب تولید اسپانیا و حتی افغانی ، قلب شما را بدرد می آورد!
فرش :قالی ایران کم کم دارد به تاریخ می پیوندد و به گمانم نسلهای بعدی واقعا فکر کنند قالی ایرانی، همان فرش پرنده قصه هاست! از یک سو فرشهای بدون کپی رایت هندی بازارها را قبضه کرده، از سویی دیگر حمایت دولت از قالی بافها بقدر بود که نمردن آنها از گرسنگی چیزی شبیه معجزه است! آخرین هنرمندان بدون بیمه و پشتوانه قالی باف ( البته نه قالی باف شهردار تهران!) یا کور و افلیج شدند یا در شهرها هنر خود را با عملگی و فعلگی عوض کرده اند.
صنایع دستی :بعید است از مرزهای یک کشور منزوی هنری صادر شود. هنوز باورم نمی شود کارهای بازار اصفهان را در خارج کشور به نام هنر مراکش و تونس دیده ام!
مشاهیر مرده:کم کم این قضیه دارد به یک جوک تبدیل می شود، فرار مغزهایی که صدها سال پیش مرده اند! ابوعلی سینا عرب شد، مولانا رومی، رودکی تاجیک و بقیه هم کم کم می روند، نگران نباشید. می ترسم پس فردا بابا طاهر عریان را جامایکا و حافظ را آلمان بردارد، فردوسی به افغانستان و شمس تبریزی به انگلیس پناهنده شوند! در عوض همچنان در به در دنبال مشاهیر و بزرگان عرب باشیم و با آنها همذات پنداری کنیم!
مشاهیر زنده !:اگر هم اکنون کسی را داشته باشیم که در دنیا به نام نیک معروف باشند، یا تهدید به مرگ و زندانی و کنج خانه است، یا عنقریب مهاجرت می کنند و پس فردا منکر ایرانی بودنش می شود.
آثار باستانی :شوخی می کنی؟ مگر چیزی هم باقی مانده؟ غیر از یادگاری های مردمی و تخریبهای سهوی هزاران سال حکومتهای نامشروع! ، الان یا سعی می کنیم زیر آب ببریمشان، یا ته دیگ آثارمان در موزه های فرنگی یافت می شود. هر چند که از این بند اخیر بسیار خوشحالم، بهر حال بهتر از این است که سر ستون تخت جمشید ازنماز خانه خواهران سر در بیاورد!
خلیج فارس :می ترسم سالها بعد در کتابها بیاید نام اساطیری خلیج عر.ب.ی! خلیج فارس بوده. وقتی سران یکی از کشورهای عربی در تهران خودمان در یک کنفرانس نام جعلی را بکار برده و آقایان حضار ککشان هم نگزیده، فاتحه این نام کهن را بخوانید. گذشت زمانی که کسی جرات چپ نگاه کردن به آن ر نداشت!
دریای خزر :نمی دانم اسم این قرارداد ترکمانچای جدید چه بود، اما نوش جان کشور دوست، حامی ! و برادر روسیه و شرکا ! فقط امیدوارم بعدها فرزندانمان اجازه داشته باشند تا مچ پا تنی به آب دریای شمال بزنند!
تمامیت ارضی :خیلی دور نرویم، پنجاه سال چه کسی فکر می کرد از یک سو آذریها ادعای تورک بودن کنند، خوزستانی ها بخواهند عرب باشند و سیستانیها بگویند ما پشتو هستیم و می خواهیم جدا شویم؟!
ای کاش ایران خودمان را بچسبیم که دیگر چیزی ازش نمانده، چقدر بیچاره اند ایرانیان خارج کشوری که سعی می کنند برای دوستان خارجی خود ایران را شرح دهند و به تصویر بکشند، غیر از آب و هوا و تاریخ هزاران سال پیش، از چه چیز امروزش می توانید بگویید؟!
منبع : وبلاگ روزی روزگاری
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:56 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
دکتر و کمردردهای ناموسی !
یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم
و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،
فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،
ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،
یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.
من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.
مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.
مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!
بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:
«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.
ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.
دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»
خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین…
منبع: طنز ایران
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:57 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
یه تست هوش متفاوت و جالب
یه تست هوش که نیاز به سرعت عمل مناسب داره
یه امتحانی بکن ببین چند ثانیه میتونی ادامه بدیش....
اینم از لینکش:
http://www.funous.com/pic/13860902_ConcentrationTest.htm
برو ببینم چیکار میکنی....


+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:7 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
دوستت دارم (واقعیتی تکان دهنده از عشق)
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند ...
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ...
زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری ...
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی ...
مرد جوان: مرا محکم بگیر ...
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
.
.
.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.
.
.
.
در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .......
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:26 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
كاش هیچ پدر و مادری، شب عید شرمنده بچههاش نمیشد...!
|
|
با نزدیك شدن به شب عید و روزهای آخر اسفند، عبور از پیادهروهای خیابانهای مركز شهر واقعا سخت میشود؛ ترجیح میدهم از كنارههای خیابان راه بروم؛ «وه! عجب جمعیتی»؛ انگار همه مردم از خانههای خود بیرون آمدهاند؛ مغازههای رنگارنگ میان ازدحام مردم كمتر دیده میشود.
به نظرم امسال جمعیت بیشتری برای خرید عید به بازارهای شهر آمده باشند؛ اما به دستهایشان كه توجه میكنم، تقریبا خالی است! بهندرت افرادی را میبینم كه تعدادی بسته در دست گرفته باشند. شاید برخی منتظر خرید از نمایشگاه بهاره هستند، شاید هم ...
چهره ناراحت مادری در حالی كه مشغول بحث با دخترش بود، توجهم را جلب كرد. «تا حالا 60 هزار تومان خرج مانتو، شلوار و كیفت شده، حالا هم كلی پول باید بابت كفشت بدم! به جز تو، خواهر و برادرت هم میخوان خرید كنند!»
تو دلم گفتم چه دختر بیفكری! بعد تحلیل كردم او هم دوست داره مثل همسن و سالهاش یا حتی همانند دختر بچههای پنج، شش ساله لباس نو بپوشه و سال جدید را با لباسهای نو آغاز كنه!
حساب كردم در این خانواده باید تنها 270 هزار تومان صرف خرید لباس عید بچهها شود. از چهره مادر هم پیدا بود كه مثل بسیاری از مادرها معنی سال نو، خرید لباس عید نیست.
با خود گفتم به این 270 هزار تومان باید پسته كیلویی 12 هزار تومان، فندق كیلویی 11 هزار تومان و تخمه كیلویی شش هزار تومان هم اضافه كرد. یعنی 60 هزار تومان بابت خرید آجیل شب عید! حداقل 100 هزار تومان هم بابت خرید مرغ، گوشت و برنج!
بیشتر از این توضیح ندم! از كنار هم قرار دادن این آمار و ارقام میشود فهمید!
همان لحظه هنگام گذر از كنار یك فروشگاه مبل و فرش، ناخودآگاه ذهنام شروع به چرتكه انداختن كرد كه اگر خانوادهای بخواهد در كنار خرید شب عید، مبلمانی را هم تهیه كنند، چه میشود!
حتما شما هم مثل من متوجه شدهاید كه یك كارگر ساده یا كارمند حقوقبگیر كه ماهانه دست كم باید 100 هزار تومان بابت قسط و 50 هزار تومان برای هزینه آب، برق، گاز و تلفن و صد البته تلفن همراه پرداخت كند، چگونه به استقبال خرید شب عید برود؟
سال نو آغاز نشده، پدر شرمنده خانواده است، مادر خسته از خانهتكانی و بقیه شاید فقط شور و شوقی برای چیدن سفره هفت سین داشته باشند. شاید چنین خانوادهای با عیدی 250 و بعضا 500 هزار تومانی، همه هیجان نوروز و شب عید را در خانه تكانی محدود كند و از خیر خیلی چیزها بگذرد.
چه بسیارند والدینی كه خود را از برآوردن انتظارات اقتصادی خانواده آنهم در شب عید ناتوان میبینند و چه بسیار خانوادهایی كه از داشتن نعمت پدر محرومند!
شاید آن مادر و دختر از طبقه كارگر و كارمند جامعه بودند اما دیدم افرادی را كه از پاساژهای شیك و مجلل شهر با دستهایی پر از بستههای رنگارنگ خارج میشدند و هیچ صحبتی از بالا بودن قیمت كالاها و ناتوانی از خرید لباس شب عید در میان نبود.
قدمزنان از كنار خیابانهای شلوغ، زن میانسالی را دیدم با كیسهای پر از لیفهای رنگارنگ حمام. به مغازهها سرك میكشید و میگفت «لیف نمیخواهید؟!».
یاد كارتون "دختر كبریتفروش" افتادم. دعا كردم كه ای كاش عاقبت او مثل دخترك نشود و با فروش لیفها، شب عیدی برای بچههاش لباس نو بخرد.
ناگزیر به معلوماتم مراجعه میكنم؛ حقایقی كه با كمی تامل از میان روزنامهها و تلویزیون و دیگر رسانهها قابل استخراج است. در این كه نقدینگی مردم افزایش یافته، حقوقها بیشتر و به هر كارگر 500 هزار تومان عیدی پرداخت شده شكی نیست؛ اما همزمان قیمت اجناس هم بالا رفته است. البته طبق گفته مسؤولان و با توجه به بحران اقتصادی جهان، گفته میشود كه قیمت برخی كالاها اگر كاهش نیابد افزایش نیز نخواهد یافت؛ اما قیمت كالاهای رنگارنگ ویترین مغازهها، حكایت دیگرگونهای دارند و تاثیر این بحران در كاهش قیمتها خیلی محسوس نیست.
البته در این میان، خانوادههای جوانی را دیدم كه برای فرزندان خردسالشان لباسهای رنگارنگ میخریدند؛ شاید میخواهند آرزوهای تحقق نیافته دوران خردسالی خود را جبران مافات میكنند، شاید هم خاطرهای رنگی میسازند تا برای فرزنداشان تعریف كنند.
همه مسیر را با این افكار طی كردم؛ با احساس خستگی به خود آمدم و جملاتی مدام در ذهنم مرور میشد: كاش هیچ پدر و مادری شب عیدی شرمنده بچههاش نمیشد و كاش میان عیدی كارمندان و كارگران و خرید شب عید تعادلی وجود داشت و كاش ...
|
منبع: ایسنا
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:4 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|
زن از دیدگاه دكتر شریعتی
تقدیم به همه زنان زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:59 توسط امـــیـــر لـنـگــرودی
|